۱.
ایران و چین، به عنوان دو تمدن دیرینه و تأثیرگذار، در طول تاریخ روابط فرهنگی عمیق و مستمری داشته اند که بازخوانی آن ها می تواند افق های تازه ای در دیپلماسی فرهنگی بگشاید. پژوهش حاضر با رویکرد توصیفی–تحلیلی و مبتنی بر تحلیل ثانویه منابع مکتوب، به شناسایی و تبیین مشترکات فرهنگی میان دو کشور پرداخته است. یافته های تحقیق نشان می دهد که این اشتراکات در سه محور اصلی قابل دسته بندی اند: عناصر فرهنگی، اسطوره های مشترک، و آیین های مشابه. این مؤلفه ها، در صورت فعال سازی از طریق ارتباطات میان فرهنگی، می توانند به شکل گیری هویت های مشترک و بازتعریف منافع فرهنگی منجر شوند. مدل مفهومی تحقیق، بر پایه نظریه سازه انگاری، سازوکاری را ترسیم می کند که در آن فرهنگ نه تنها بازتابی از گذشته، بلکه ابزاری برای ساخت آینده ای هم گراست. در این چارچوب، اشتراکات فرهنگی صرفاً شباهت های آماری نیستند، بلکه ظرفیت آن را دارند که در قالب دیپلماسی فرهنگی، به ابزار راهبردی برای تقویت تفاهم، اعتماد و همکاری پایدار میان ایران و چین تبدیل شوند.
۲.
پس از دهه 1990، با گسترش جهانی شدن و وابستگی متقابل میان کشورها، یکی از ویژگی های جدید در سیاست خارجی چین، توسعه روابط با کشورها در قالب دیپلماسی اقتصادی در پرتو همکاری های راهبردی بوده است. پژوهش حاضر ضمن واکاوی و ارزیابی دیپلماسی اقتصادی چین از رهگذر همکاری های راهبردی، ارزیابی سطوح گوناگون موجود در همکاری های راهبردی چین و مطالعه موردی همکاری راهبردی این کشور با ایران در چارچوب توافق ۲۵ساله، به دنبال پاسخ به این پرسش است که چرا چین بسط و توسعه اقتصادی خویش را در قالب دیپلماسی اقتصادی از رهگذر همکاری های راهبردی دنبال می کند؟ با اتکا به روش توصیفی - تبیینی و در چارچوب مطالعه موردی، فرضیه پژوهش بدین صورت مفصل بندی شده است که سطوح گوناگون موجود در همکاری های راهبردی ضمن آنکه فرصت ارزیابی چین از ظرفیت های اقتصادی و سیاسی طرف مقابل را برای همکاری بلندمدت فراهم می آورد، باعث می شود تا با ایجاد وابستگی متقابل با کشور هدف، آن کشور در بلندمدت در منظومه اهداف اقتصاد سیاسی بین المللی چین (ارتقا در چارچوب قدرت بین المللی و موازنه در برابر غرب) تعریف و نهادینه شود. یافته های این پژوهش نشان می دهند که بیجینگ درصدد است تا با استفاده از همکاری های راهبردی، وزنی سیاسی برابر با وزن اقتصادی خویش کسب کند. بیجینگ با پیگیری سطوح گوناگون در همکاری های راهبردی در چارچوب وابستگی متقابل علاوه بر این که از ظرفیت های اقتصادی و سیاسی ایران برای همکاری های بلندمدت استفاده می کند، به دنبال آن بوده تا با ایجاد وابستگی متقابل، از جایگاه ایران در قالب اهداف اقتصاد سیاسی بین المللی خود بهره گیرد.
۳.
جمهوری خلق چین که پس از روی کارآمدن مجدد طالبان به دلایلی مانند خلأ امنیتی ناشی از خروج آمریکا و احیای تهدید افراط گرایی، سیاستی محتاطانه در قبال افغانستان دنبال می کرد، در پی تحولات ژئوپلیتیکی ناشی از جنگ ۱۲ روزه ایران-رژیم صهیونیستی و بازتعریف موازنه های قدرت در منطقه با این پرسش مواجه شده که راهبرد پکن در قبال افغانستان با چه تحولاتی مواجه خواهد شد؟ این مقاله با رویکرد آینده پژوهانه و بهره گیری از روش تحلیل پیشران ها و سناریونویسی و استفاده از مطالعه اسنادی و تحلیل محتوای منابع معتبر و دیدگاه خبرگان به بررسی نتایج و تفسیر چهار سناریوی محتمل در چارچوب نظریه مجموعه های امنیتی منطقه ای پرداخته و بر اساس دو پیشران اصلی یعنی ثبات/عدم ثبات طالبان در افغانستان و نحوه بازیگری فعال/غیرفعال آمریکا در قبال چین، به این فرضیه دست یافته که منافع راهبردی پکن در قبال آمریکا سبب می شود که چین از سیاست همکاری محتاطانه به سمت حمایت فعال و نزدیکی راهبردی با حکومت طالبان سوق یابد. در این راستا، سناریوهای مختلف تغییر راهبرد چین در حوزه های امنیتی، اقتصادی و دیپلماتیک بررسی شده و یافته های پژوهش نشان می دهد که با توجه به سناریوهای 1- تثبیت طالبان و همگرایی با چین؛ 2- بی ثباتی ساختاری و افزایش افراط گرایی؛ 3- بازگشت آمریکا و رقابت ژئوپلیتیکی جدید و 4-رقابت قدرت های منطقه ای و بازی چندجانبه، در نهایت پکن در راستای حفظ ثبات مرزهای غربی، تأمین منافع انرژی، جلوگیری از نفوذ رقبای غربی خود در آسیای مرکزی، با کنار گذاشتن سیاست محتاطانه، راهبردی چندلایه و فعالانه را نسبت به افغانستان اتخاذ خواهد کرد.
۴.
تحولات اخیر در نظام بین الملل منجر به تضعیف فرایند جهانی سازی و شکل گیری روندی نوظهور با عنوان «گسست ژئواکونومیک» شده است. گسست ژئواکونومیک دلالت بر فرآیند معکوس سازی یکپارچگی اقتصاد جهانی دارد که تحت تأثیر رقابت های ژئوپلیتیکی و ملاحظات راهبردی، جریان های تجارت، سرمایه و زنجیره های تأمین را به سمت بلوک های همسو و منطقه ای بازتنظیم می کند. مقاله حاضر با روش توصیفی-تحلیلی و مبتنی بر داده های اسنادی و منابع کتابخانه ای، به این پرسش می پردازد که پدیده گسست ژئواکونومیک جهانی چه تأثیری بر الگوی حضور و سیاست گذاری اقتصادی چین در افغانستان گذاشته است؟ نتیجه گیری تحلیلی پژوهش نشان می دهد که تأثیر این فرایند بر سیاست خارجی قدرت های بزرگ با تمرکز آن ها بر امنیت زنجیره های تأمین، منطقه گرایی اقتصادی و بازتعریف منافع ژئواستراتژیک قابل ارزیابی است. بر اساس مطالعه موردی صورت گرفته، افغانستان با برخورداری از موقعیت ژئوپلیتیک و منابع معدنی غنی، جایگاه ویژه ای در راهبرد ژئواکونومیک چین پیدا کرده است. چین در مقایسه با دوران قبل از شکل گیری فرایند گسست ژئواکونومیک جهانی که تمرکز سیاست خارجی این کشور بر توسعه مناسبات اقتصادی فرامنطقه ای بوده، تلاش دارد در چارچوب راهبرد کمربند و راه (BRI) و با تقویت حضور اقتصادی در افغانستان، به طور هم زمان اهداف امنیتی و اقتصادی خود را در سطح منطقه ای دنبال کند. چین در پی کسب حد اکثر منفعت از منطقه گرایی نوینی است که نتیجه فرایند گسست ژئواکونومیک جهانی است. بر این اساس، الگوی سیاست خارجی این کشور در افغانستان به سوی منطقه گرایی فعال، مدیریت ریسک های امنیتی، افزایش نفوذ ژئواکونومیک و وارد کردن افغانستان به زنجیره های تأمین و خلق ارزش اقتصاد خود تغییر جهت داده است.
۵.
طی دو دهه اخیر، رقابت استراتژیک میان آمریکا و چین به یکی از محورهای کانونی تحولات نظام بین الملل تبدیل شده است. این تقابل نه تنها ابعاد اقتصادی، امنیتی، فناورانه و ژئوپلیتیکی را دربر گرفته بلکه، روابط دوجانبه این دو قدرت بزرگ، و ساختار نظم جهانی را نیز تحت تأثیر قرار داده است. با آغاز ریاست جمهوری بایدن در سال ۲۰۲۱، سیاست خارجی آمریکا در قبال چین دستخوش تحولاتی شده که واجد ویژگی های هم تداوم و هم تمایز نسبت به دوران پیشین است این مقاله از روش توصیفی - تحلیلی و با استفاده از چارچوب نظری رئالیسم تهاجمی با تمرکز بر رقابت استراتژیک آمریکا با چین در دوره بایدن، به به طرح این سوال پرداخت که اهداف اهداف امریکا در مواجهه با چین چه بوده است؟ یافته ها نشان می دهد اولاً بایدن برخلاف رویکرد یکجانبه گرایانه سلف خود به بازسازی و تقویت اتحادهامنطقه ای(مانند کواد و آکوس)، محدودسازی دسترسی به فناوریهای پیشرفته (از طریق تحریم ها و ممنوعیت های صادراتی) را در قلب رقابت استراتژیکی خود علیه چین قرار داده بود.ثانیاً دپیلماسی بایدن بر مفهوم رقابت شدید اما مسئولانه تاکید داشت این دولت به دنبال تعریف کف یا حاشیه امن برای این رقابت بود تا از تبدیل آن به درگیری مستقیم جلوگیری کند.ثالثاً ماهیت و منطق این رقابت ها سرشار از تناقضات ذاتی از رقابت تا همکاری در تغییرات اقلیمی،بهداشت و سلامت بوده است.
۶.
نظام بین الملل در دهه های اخیر از نظم نسبتاً پایدار لیبرال به سوی محیطی مبتنی بر رقابت فزاینده قدرت های بزرگ در حال گذار است؛ رقابتی که فراتر از موازنه سازی سخت، در سطوح هنجاری، معنایی، روایی و گفتمانی بازتولید می شود. سخنرانی رهبران کشورها در مجمع عمومی سازمان ملل متحد بازتابی از درک آنان از نظم جهانی، هویت، قدرت و جایگاه کنشگری در ساختار بین المللی است. در این چارچوب، دیپلماسی به عرصه ای راهبردی برای رقابت معنابخشی، روایت پردازی قدرت و بازتعریف مشروعیت تبدیل شده است. ایالات متحده آمریکا، چین و روسیه به عنوان سه بازیگر اثرگذار در دوران گذار نظم جهانی، از طریق دیپلماسی گفتمانی و قدرت نمادین، در پی تثبیت یا بازتعریف نقش نظم ساز و جایگاه راهبردی خود هستند. پژوهش حاضر با رویکرد کیفی و با استفاده از روش تحلیل گفتمان انتقادی فرکلاف در سه سطح زبانی، ایدئولوژیک و کارکردی، سخنرانی های رسمی نمایندگان ایالات متحده آمریکا، چین و روسیه در نشست ۲۰۲۵ مجمع عمومی سازمان ملل متحد را بررسی می کند. یافته ها نشان می دهد ایالات متحده با گفتمان رئالیستی- لیبرالی بر حفظ برتری ساختاری، رهبری جهانی و استمرار نظم لیبرال تأکید دارد؛ چین با گفتمان توسعه محور و چندجانبه گرا و طرح ابتکارهایی چون GDI ,GGI ,GSI ، در پی تقویت مشروعیت نقش نظم ساز خود است و روسیه با گفتمان تقابلی و حقوق محور، خود را مدافع نظم چندقطبی و منتقد یک جانبه گرایی معرفی می کند. نتایج نشان می دهد رقابت راهبردی در دیپلماسی جهانی بیش از آنکه صرفاً ژئوپلیتیکی باشد، فرایندی گفتمان ساز برای کنترل معنا، مشروعیت و ادراک عمومی بین المللی است.
۷.
با فروپاشی شوروی و پایان جنگ سرد، جهان دچار تغییرات شگرف شد که جهانی شدن مهم ترین نمود این امر است. از این رو، از نیمه دهه 90 میلادی که تاکید بر چند جانبه گرایی روند رو به رشدی را تجربه کرد، قدرت های نوظهوری نیز در عرصه بین الملل به بازیگری پرداختند. یکی از مهم ترین آنها هندوستان است که از زمان روی کار آمدن نارندرا مودی توانسته با در پیش گرفتن یک سیاست خارجی توسعه گرا، با کشورهای گوناگون جهان از جمله عربستان سعودی به دادوستد بپردازد و در برابر، عربستان سعودی نیز برای برنامه های توسعه محور خود نیاز به دو عنصر سرمایه و نیروی کار دارد و هندوستان شریک مناسبی برای این کشور است که می تواند نیازهای این کشور را بر مبنای یک وابستگی متقابل اقتصادی برطرف کند. روابط این دو واحد سیاسی پیشینه ای دیرینه دارد و علیرغم ماهیتی اقتصادی، اهداف امنیتی را نیز دنبال می کند. با توجه به موارد بالا، پرسش اصلی در این مقاله این است که راهبرد دیپلماسی اقتصادی هند در عربستان سعودی دارای چه عناصری و تبیین کننده چه اهدافی می باشد؟ روش پژوهش استفاده شده در این مقاله، کیفی و با رویکرد توصیفی –تحلیلی است. نویسندگان کوشیده اند در چهارچوب نظریه وابستگی متقابل نشان دهند که هندوستان با یک رویکرد مبتنی بر استفاده از قدرت نرم در چهارچوب همکاری های اقتصادی، اهدافی همچون کنترل پاکستان، موازنه قوا با چین، امنیت غذایی و تقویت سیاست بازار بزرگ هند را در منطقه خلیج فارس پیش ببرد.
۸.
هند به عنوان قدرتی در حال ظهور یکی از تاثیرگذارترین کشورها در آینده نظام بین الملل خواهد بود. بنابراین فهم سیاست خارجی این کشور در قبال خواسته های آمریکا از اهمیت به سزایی برخوردار است. درک این جهت گیری در تشخیص سناریوهای پیش روی نظام بین الملل کارایی بسیاری خواهد داشت. در این راستا این پژوهش درصدد پاسخ به این پرسش است که راهبرد امنیتی هند نسبت به ایالات متحده در وقایعی مانند جنگ اوکراین و جنگ غزه چه بوده است؟ فرضیه موقت این پژوهش حاکی از آن است که با توجه به روند های گذشته، هند در جنگ اوکراین و غزه راهبرد دنباله روی از آمریکا را در دستور کار قرار داده است. یافته های پژوهش حاکی از آن اند که هند متاثر از تغییرات ساختار نظام بین الملل و همچنین تغییر سیاست داخلی و خارجی آمریکا در زمینه جنگ اوکراین به طور مشخص هیچ یک از راهبردهای موازنه یا دنباله روی را در پیش نگرفت و با نگاهی به هردو راهبرد، صرفا با رویکردی عملگرایانه به تامین منافع ملی خود پرداخته است. اما در باب جنگ غزه حمایت هند از اسرائیل در چارچوب دنباله روی سخت از آمریکا قابل تفسیر است. روش پژوهش در این مقاله تحلیلی-توصیفی است. این پژوهش ماهیتی کیفی داشته و جمع آوری اطلاعات آن از طریق مقالات و سایت های اینترنتی انجام گرفته است.