۱.
زمینه و هدف: افزایش سن به واسطه تغییرات زیستی روانی اجتماعی مرتبط با پیری و به ویژه تفاسیر سالمندان از این تغییرات می تواند به مثابه تهدیدی برای فرد تلقی شده و سبب غلتیدن او به دامن افکار خودکشی باشد. شناسایی عوامل تسهیلگر و بازدارنده پدیدآیی افکار خودکشی بر اساس ادراک سالمندان می تواند تصویر روشن تری از تجارب سالمندان دارای افکار خودکشی فراهم کرده و بدین ترتیب در تدوین و طراحی برنامه های مؤثرتر پیشگیری از خودکشی کمک کننده باشد.
روش: بر اساس یک مطالعه کیفی نظریه زمینه ای، تجربیات زیسته 13 سالمند ساکن جامعه و آسایشگاه که 60 سال و بالاتر عمر داشتند از طریق مصاحبه عمیق جمع آوری و بازنویسی گردید و با رویکرد استرواس و کوربین 2008 مورد تحلیل قرار گرفت. جهت حصول دقت در مطالعه از روش های مقایسه مدام، مرور مدام متن مصاحبه ها، یادداشت های در عرصه، یادآور نویسی و تأیید مطالب توسط شرکت کنندگان و متخصصان استفاده شد.
یافته ها: سالمندان در طول تجربه فرایند پدیدآیی افکار خودکشی خود، با دو دسته عوامل تسهیلگر و بازدارنده روبه رو بودند. یافته ها نشانگر 3 طبقه اصلی ویژگی های فردی روان رنجورخویی، سبک های شناختی ناسازگار، پتانسیل های حفاظتی بود که در قالب 15 مضمون نشان داده شد.
نتیجه گیری: عوامل تسهیلگر و بازدارنده بنا به ماهیت خود می توانند با ایجاد سهولت و ممانعت در فرایند پدیدآیی افکار خودکشی سالمندان بر چگونگی تجربه آنان مؤثر باشند. بر اساس یافته های مطالعه حاضر با تقویت عوامل بازدارنده از طریق تأکید بیش از پیش بر توانمندی های فردی، تعامل و ارتباط با اطرافیان و ظرفیت های معنوی سالمندان می توان در کاهش افکار خودکشی سالمندان و چه بسا حذف این افکار گام های مؤثری برداشت.
۲.
زمینه و هدف: نقش مسائل معنوی در زمینه مسائل روان شناختی افراد مبتلا به اعتیاد می تواند تعیین کننده باشد. پژوهش حاضر با هدف تبیین نقش پیش بینی کنندگی دلبستگی به خدا بر گرایش به مواد با میانجی گری تاب آوری انجام شده است.
روش: این پژوهش توصیفی از نوع همبستگی است. جامعه پژوهش، دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد در سال تحصیلی 1402-1403 می باشند. نمونه این پژوهش شامل 150 نفر دانشجوی دختر و پسر است که با روش نمونه گیری تصادفی خوشه ای چند مرحله ای انتخاب شده اند و پرسش نامه های اصلاح و به روز شده دلبستگی به خدا (بک و مک دونالد، 2006)، گرایش به مواد (وید و بوچر، 1992) و پرسش نامه تاب آوری (کانر و دیویدسون، 2003) را تکمیل کرده اند. داده های جمع آوری شده از طریق ضریب همبستگی پیرسون و تحلیل رگرسیون از طریق نرم افزار SPSS-21 تجزیه و تحلیل شده است.
یافته ها: یافته ها نشان داد که بین دلبستگی به خدا با تاب آوری رابطه مثبت و معناداری (0/22 = r ، نزدیک به 0/001> P ) برقرار است و بین دلبستگی به خدا با گرایش به مواد (0/24- = r ، نزدیک به 0/001> P ) و همچنین بین تاب آوری و گرایش به مواد (0/41- = r ، نزدیک به 0/001> P ) رابطه منفی و معناداری برقرار است. علاوه براین، متغیر تاب آوری با (0/31-= P <001، ß ) و متغیر دلبستگی به خدا نزدیک به (0/16-= P <005، ß ) پیش بینی کننده های معناداری برای گرایش به مواد هستند.
نتیجه گیری: پژوهش حاضر نقش میانجی تاب آوری را در بررسی رابطه بین دلبستگی به خدا و گرایش به مواد مورد تأیید قرار می دهد؛ طبق یافته ها پیشنهاد می شود آموزش های دینی و مذهبی در راستای افزایش تاب آوری برای دانشجویان در نظر گرفته شود تا در برخورد با مشکلات زندگی بتوانند از رفتارهای نادرستی از جمله گرایش به سوء مصرف مواد مخدر جلوگیری کنند.
۳.
زمینه و هدف: سلامت روان مادران دانش آموزان با نیازهای ویژه به عنوان موضوعی مهم در روان شناسی و آموزش ویژه مورد توجه قرار گرفته است. هدف پژوهش حاضر، مقایسه اثربخشی درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد به شیوه گروهی و فردی بر ارزشمندی زندگی و انعطاف پذیری روان شناختی مادران دارای کودکان با نیازهای ویژه بود؛ بنابراین هدف از انجام پژوهش حاضر مقایسه اثربخشی درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد به شیوه گروهی و فردی بر افزایش ارزشمندی زندگی و انعطاف پذیری روان شناختی مادران دارای کودکان با نیازهای ویژه در سال 1403-1402 بود.
روش: این مطالعه نیمه آزمایشی با طرح پیش آزمون، پس آزمون و پیگیری یک ماهه با گروه گواه انجام شد. جامعه آماری شامل مادران کودکان با نیازهای ویژه در شهر کرمانشاه بود. 45 نفر به صورت هدفمند انتخاب و به طور تصادفی در سه گروه (گروه درمانی، فردی و گواه) قرار گرفتند. مداخلات شامل 8 جلسه 75 دقیقه ای هفتگی بود. ابزار جمع آوری داده ها شامل پرسش نامه ارزشمندی زندگی (2003) و پرسش نامه انعطاف پذیری روان شناختی دنیس و وندروال (2010) بود. داده ها با آزمون تحلیل کوواریانس آمیخته در SPSS نسخه 26 تحلیل شدند.
یافته ها: نتایج نشان داد درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد به شیوه گروهی و فردی در بهبود ارزشمندی زندگی و انعطاف پذیری روان شناختی مؤثر است (0.001>P). بااین حال، درمان گروهی تأثیر بیشتری بر ارزشمندی زندگی داشت، اما در انعطاف پذیری روان شناختی تفاوت معناداری بین دو شیوه مشاهده نشد.
نتیجه گیری: هر دو شیوه درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد به بهبود ارزشمندی زندگی و انعطاف پذیری روان شناختی مادران کمک می کند. بااین حال، تأثیر بیشتر درمان گروهی بر ارزشمندی زندگی ممکن است ناشی از حمایت اجتماعی و تعاملات گروهی باشد.
۴.
زمینه و هدف: کودکان با اختلال طیف اتیسم در توسعه مهارت های ارتباطی و تعاملات اجتماعی با چالش های قابل توجهی مواجه هستند. یکی از مشکلات اساسی در این کودکان، ضعف در توجه اشتراکی است که به عنوان یک مؤلفه کلیدی در برقراری ارتباط مؤثر شناخته می شود. بازی درمانی به عنوان یک روش مداخله ای، با هدف بهبود مهارت های اجتماعی و ارتقای توجه اشتراکی طراحی شده است. پژوهش حاضر با هدف بررسی اثربخشی بازی درمانی بر توجه اشتراکی در کودکان مبتلا به اختلال طیف اتیسم انجام شده است. روش: پژوهش حاضر یک مطالعه آزمایشی از نوع کیفی و با استفاده از طرح تک آزمودنی A-B به صورت پیش آزمون پس آزمون انجام شد. به منظور اجرای مداخله، چهار کودک 3 تا 4 ساله (سه پسر و یک دختر) به شیوه تصادفی انتخاب شدند. پیش از آغاز مداخله، ارزیابی اولیه با استفاده از مقیاس روابط اجتماعی نخستین که توسط ماندی و همکاران(2013) توسعه یافته است، دو مرتبه برای هر کودک انجام شد. مداخله شامل آموزش های انفرادی بازی درمانی در طی 10 جلسه و به مدت پنج هفته (دو بار در هفته؛ هر جلسه 60 دقیقه) ارائه گردید. ارزیابی های تکمیلی پس از جلسات دوم، پنجم، هشتم و دهم جمع آوری شد و داده ها با استفاده از اندازه اثر D کوهن مورد تحلیل قرار گرفتند. یافته ها: یافته های پژوهش نشان داد که مداخله بازی درمانی تأثیر معناداری بر بهبود مؤلفه های توجه اشتراکی در کودکان با اختلال طیف اتیسم داشته است. به طور مشخص، نتایج حاکی از افزایش معنادار در آغازگری توجه اشتراکی و پاسخ دهی به توجه اشتراکی در کودکان شرکت کننده پس از دوره مداخله بود ( P < 0/05 ).
نتیجه گیری: می توان نتیجه گرفت که بازی درمانی به عنوان یک رویکرد اثربخش در توجه اشتراکی است. بنابراین، می توان از بازی درمانی به عنوان یک مداخله درمانی برای افزایش توجه اشتراکی کودکان با اختلال طیف اتیسم استفاده نمود.
۵.
زمینه و هدف: با وجود اینکه خدمات روان شناختی به ویژه روان درمانی یک روش مهم و کارآمد برای کمک به افراد سالمند دارای مشکلات سلامت روان محسوب می شود؛ اما استفاده از روان درمانی در افراد سالمند به طور قابل توجهی پایین است؛ بنابراین هدف پژوهش حاضر بررسی ارتباط انگ و افسردگی با تمایل به دریافت خدمات روان شناختی در سالمندان است. روش: روش پژوهش، توصیفی از نوع همبستگی و جامعه آماری آن سالمندان زن و مرد 60 سال و بالاتر شهر تهران در سال 1398 بود. تعداد 200 سالمند از سالمندان مقیم جامعه به روش نمونه گیری خوشه ای چند مرحله ای انتخاب شدند. از پرسش نامه های افسردگی سالمندان، مقیاس انگ برای دریافت کمک های روان شناختی و مقیاس نگرش نسبت به دریافت خدمات روانشناختی حرفه ای-فرم کوتاه برای جمع آوری داده ها استفاده شد. داده های پژوهش به وسیله نرم افزار SPSS نسخه 24 با استفاده از رگرسیون خطی چندگانه مورد تحلیل قرار گرفتند. یافتهها: در زمینه دریافت خدمات مشاوره، تحلیل داده ها نشان داد که 88 درصد سالمندان به مشاور مراجعه نکرده اند. این درحالی است که نیمی از سالمندان نگرش خوب و خیلی خوبی را نسبت به خدمات مشاوره ای داشته اند. نتایج تحلیل رگرسیون خطی چندگانه نیز نشان داد که رابطه منفی معناداری بین افسردگی و تمایل به دریافت خدمات روان شناختی وجود دارد. حتی این رابطه علی رغم حضور متغیرهای جمعیت شناختی (مدل دوم) همچنان معنی دار می باشد (0.001>P). رابطه با متغیر انگ نیز طبق یافته های به دست آمده، ارتباط منفی معناداری بین انگ و تمایل به دریافت خدمات روان شناختی در هر دو مدل با و بدون کنترل متغیرهای جمعیت شناختی وجود داشت (0.001>P). نتیجه گیری: بسیار ضروری به نظر می رسد که روان شناسان، مشاوران و متخصصان حوزه سالمندی گامی مؤثر در جهت تشویق سالمندان به ویژه سالمندان افسرده برای استفاده از خدمات روان شناختی به عنوان روشی کارآمد و مفید در بهبود وضعیت سلامت روان این افراد بردارند.
۶.
زمینه و هدف: مادران دارای فرزند مبتلا به اختلال اوتیسم، به علت شرایط و نیازهای مراقبتی خاص کودک، با استرس های زیادی در زندگی روزمره مواجه هستند که ممکن است ادراک آن ها از فرزندپروری، معناهای زندگی و پیش بینی شان از آینده را تغییر داده و زمینه را برای بروز آزردگی های روانی، از جمله نشانگان افت روحیه آماده کند. این امر می تواند به نوبه خود باعث افزایش احتمال درگیرشدن آن ها در یک چرخه مزمن، منفی شود که متعاقباً رفتارهای ناسازگار کودک را تشدید و بر دشواری های فرزندپروری بیفزاید. این مطالعه با هدف پاسخ به این سؤال که آیا رفتارهای فرزندپروری بر اساس نشانگان افت روحیه در مادران دارای فرزند مبتلا به اختلال طیف اوتیسم قابل پیش بینی است، انجام شد. روش: طرح پژوهش از نوع توصیفی- تحلیلی بر پایه یک طرح همبستگی بوده است. با مراجعه حضوری به مدارس کودکان استثنائی و مؤسسات توان بخشی مستقر در چهار جهت جغرافیایی شهر تهران و جلب همکاری مدیران و مادران، 130 نمونه از بین مادران دارای فرزند مبتلا به اوتیسم در رده سنی 6 تا 12 سال ساکن شهر تهران که شدت و سطح اختلال فرزندشان بر اساس مقیاس گارز-3 منطبق با معیارهای شمول بود، به روش نمونه گیری مبتنی بر هدف انتخاب شدند. جمع آوری داده ها در زمستان 1401 انجام پذیرفت. ابزارهای پژوهش عبارت بودند از: پرسش نامه «رفتارهای فرزندپروری - نسخه اختلال طیف اوتیسم»، آزمون «گارز-3» و پرسش نامه «نشانگان افت روحیه». داده ها با استفاده از نرم افزار SPSS-22 برای محاسبه رگرسیون خطی بین متغیرهای پیش بینی و ملاک پردازش شد. یافته ها: یافته ها نشان داد که نشانگان افت روحیه می تواند به ترتیب 6 درصد، 8 درصد، 13/6 درصد و 4/5 درصد از تغییرات در مؤلفه های فرزندپروری مثبت، انضباط، قوانین و تحریک رشد را پیش بینی کند نتیجه گیری: مادرانی که شدت نشانگان افت روحیه بیشتری را گزارش کرده بودند، رفتارهای انضباطی بیشتری از خود نشان داده، اما در مؤلفه های فرزندپروری مثبت، قوانین و تحریک رشد، نمرات کمتری به دست آوردند.