هدف پژوهش کنونی، شناسایی مهمترین سنجههای ارزیابی نوآوری و تجاریسازی در سطح ملی بود. این پژوهش از نوع کیفی و با استفاده از روش فراترکیب و بهرهگیری از مرور نظامیافته پایگاههای اطلاعات علمی ایرانی انجام شد و به دنبال پاسخ به این پرسش مهم است که مهمترین سنجههای ارزیابی نوآوری و تجاریسازی در سطح ملی در ایران کداماند؟ برای پاسخ به این پرسش، با جستوجوی پایگاههای معتبر اطلاعاتی ایرانی ازقبیل پایگاه اطلاعات علمی جهاد دانشگاهی، مگیران، سیویلیکا، ایرانداک، پایگاه مجلات تخصصی نور و بررسی منابع متعدد داخلی؛ مجموعهای شامل 420 مقاله علمی بهدست آمد. مقالات شناساییشده طی چندین مرحله ارزیابی شدند و با حذف تعدادی از آنها که دقیقاً منطبق با موضوع نبودند، درنهایت تعداد 34 اثر، برای مرور عمیق و نظاممند انتخاب شدند. بر اساس نتایج تحقیق، مهمترین سنجههای ارزیابی تجاریسازی و نوآوری در مطالعات سطح ملی در 6 مضمون «اقتصادی»، «ارتباطات شبکهای»، «بازار و رقابتپذیری»، «دارایی فکری و تجاریسازی»، «نیروی انسانی» و «آموزشی» طبقهبندی شدند که در این بین، مضمون «دارایی فکری و تجاریسازی»، بیشترین تعداد سنجه و مضمون «آموزشی»، کمترین تعداد سنجه را داشتند. براساس نتایج پژوهش، مضامین «بازار و رقابتپذیری»، «نیروی انسانی» و «آموزشی»، با وجود اهمیت زیاد، کمتر در ارزیابی فرایندهای نوآوری و تجاریسازی در سطح ملی مورد توجه قرار گرفته بودند. بنابراین توجه بیشتر به این مضامین در ارزیابی نوآوری و تجاریسازی در سطح ملی ضرورت دارد.
این مطالعه با هدف شناسایی و دستهبندی چالشهای فراروی دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی انجام شده است تا بستری برای ارتقای کیفیت و اثربخشی این نهاد کلیدی فراهم آید.
پژوهش کنونی با رویکرد کیفی و استفاده از روش تحلیل مضمون انجام شده است. دادههای پژوهش از طریق مصاحبههای نیمهساختاریافته با خبرگان و صاحبنظران علمی و مدیریتی حوزه دانشگاه و آموزش مهارتی جمعآوری شد. پس از پیادهسازی متن مصاحبهها، مضامین سازماندهنده استخراج و درنهایت مقولات اصلی چالشها، شناسایی و دستهبندی شدند.
یافتههای پژوهش به شناسایی شش مضمون فراگیر از چالشهای دانشگاه تربیت دبیر شهید رجایی منجر شد که عبارتاند از: 1) چالشهای زیرنظام مدیریت و راهبری و نظارت، 2) چالشهای زیرنظام تأمین انسانی و هیئت علمی، 3) چالشهای زیرنظام آموزشی و برنامه درسی، 4) چالشهای زیرنظام سنجش و پذیرش دانشجو معلم/ دبیر فنی و هنرآموز، 5) چالشهای زیرنظام فضا و تجهیزات تربیت دانشجو معلم/ دبیر فنی و هنرآموز و 6) چالشهای زیرنظام بودجه و منابع مالی. هر یک از این مقولات شامل مضامین سازماندهنده پُرشماری است که ابعاد مختلف چالشها را تبیین میکند. چالشهای یادشده نهتنها کیفیت تربیت دبیران فنی و هنرآموزان را تحتتأثیر قرار داده، بلکه کارآمدی دانشگاه در پاسخگویی به نیازهای مهارتی نظام تعلیم و تربیت را محدود ساخته است. برای دستیابی به تحول کیفی در این دانشگاه، ضروری است سیاستهای یکپارچهای مبتنیبر بهبود حکمرانی آموزشی، جذب و توسعه منابع انسانی متخصص، بازنگری برنامههای درسی مبتنیبر شایستگی، اصلاح نظام گزینش دانشجو- معلمان، ارتقای زیرساختهای کارگاهی و آزمایشگاهی و تأمین مالی پایدار، طراحی و اجرا شود.
در دهه اخیر، تحت محدودیتهای بودجهای و شکافهای روبهگسترش دسترسی، نوآوری مقرونبهصرفه بهمثابه رویکردی کارآمد برای ارائه کیفیتِ بهاندازهکافیخوب با هزینه قابلپرداخت در بخش عمومی، اهمیت راهبردی یافته است. در پژوهش کنونی با رویکرد کتابسنجی و تکنیک شبکههای اجتماعی دانشگاهی، مجموعهای از ۱۰۲ مقاله داوریشده از وبآوساینس در بازه زمانی 2025-1999 گردآوری، پالایش و در نرمافزار آر تحلیل شده است. نقشه مفهومی و روند تکامل حوزه نوآوری مقرونبهصرفه در بخش عمومی حاکی از آن است که این حوزه طی حدود 25 سال، از نهفتگی اولیه به تنوع مفهومی، سپس همگرایی با دستورکارهای جهانی و درنهایت جهش بحرانمحور در دوره کرونا گذر کرده است. نتایج حاکی از چندبُعدیبودن این حوزه و درهمتنیدگی آن با موضوعات توسعه پایدار، سلامت عمومی، عدالت اجتماعی، سیاستگذاری و راهبرد فناوری است. بررسی خوشهها نشان میدهد نوآوری مقرونبهصرفه در بخش عمومی از چهار مسیر اصلی با دولت پیوند مییابد: نخست، از طریق سیاستهای پایداری و مدیریت منابع که راهحلهای «بهاندازهکافیخوب» را به اهداف توسعه پایدار متصل میسازد؛ دوم، در حوزه سلامت که تجربههای بحرانهایی مانند کووید-19 نشان دادهاند نوآوریهای کمهزینه میتوانند به بازطراحی نظامهای بهداشتی و افزایش تابآوری منجر شوند؛ سوم، از مسیر نوآوریهای اجتماعی و عدالتمحور که دولت با تنظیمگری و حمایت هدفمند، امکان دسترسی گروههای محروم به خدمات ارزان و کارآمد را فراهم میکند و چهارم، از طریق هدایت تحقیقوتوسعه و راهبردهای فناورانه به سمت طراحیهای ساده و قابلاستفاده مجدد. درمجموع، دولت نهتنها بهرهبردار، بلکه هدایتگر و تسهیلکننده اصلی گسترش نوآوریهای مقرونبهصرفه در راستای اهداف توسعه پایدار و عدالت اجتماعی است.
در عصر کنونی، فناوریهای نوظهور و عاممنظوره، بهویژه هوش مصنوعی، نقش مهمی در تحول ساختارهای اجتماعی، اقتصادی و فناورانه ایفا میکنند. بر اساس گزارشها، سرمایهگذاری جهانی در هوش مصنوعی و تأثیرات آن از بخشهای فناوری تا سلامت، آموزش و امنیت بهسرعت گسترش یافته است. این رشد سریع، ضرورت تدوین سیاستهای جامع و هدفمند برای بهرهبرداری مؤثر از ظرفیت این فناوری را دوچندان کرده است. این پژوهش با هدف شناسایی و استخراج اولویتهای کارکردی و موضوعی در سیاستهای توسعه هوش مصنوعی، با تمرکز بر تحلیل اسناد سیاستی کشورهای منتخب انجام شده است. روش تحقیق از نوع کیفی بوده و با بهرهگیری از تحلیل مضمون انجام شده و در آن اسناد ملی هوش مصنوعی کشورهای منتخب ایالات متحده، چین، روسیه، هند، امارات متحده عربی و اتحادیه اروپا بررسی شدهاند. یافتههای پژوهش در دو بخش ارائه شدهاند: در بخش اول، اولویتهای کارکردی شامل حکمرانی و سیاستگذاری، توسعه زیرساخت، جذب و توسعه سرمایه انسانی، تولید و انتشار دانش، اخلاق و ایمنی در هوش مصنوعی، تنظیمگری جهانی و تقویت اکوسیستم نوآوری شناسایی شد. در بخش دوم، اولویتهای موضوعی در محورهایی نظیر سلامت، آموزش، امنیت، صنعت، رسانه، سبک زندگی و شهر هوشمند، شناسایی شد. نتایج نشان داد که در حالی آمریکا بر نوآوری باز و همکاری بخش خصوصی- دولتی تأکید دارد، چین رویکرد هدفگذاری بلندمدت را اتخاذ کرده و اتحادیه اروپا بر رویکرد انسانمحور و حفاظت از حقوق شهروندان متمرکز است. همچنین در سطح موضوعی، سلامت هوشمند در همه کشورها اولویت اول است، اما روسیه و چین تأکید بیشتری بر امنیت ملی دارند. پژوهش کنونی، تحلیلی از اولویتهای کارکردی و موضوعی فراهم میآورد که میتواند بهعنوان مرجعی برای طراحی اسناد ملی و راهبردهای کلان در حوزه هوش مصنوعی مورد استفاده قرار گیرد.
هوشمندسازی صنعت برق، نقش مهمی در بهبود بهرهوری، افزایش پایداری و ارتقاء امنیت و مدیریت تولید و مصرف ایفا میکند. این تحول که با ورود فناوریهایی نظیر اینترنت اشیاء، هوش مصنوعی و کلانداده همراه است، ساختارهای سنتی را دگرگون ساخته و نیازمند تنظیمگری مؤثر و متناسب با شرایط جدید است. پژوهش کنونی با هدف بررسی نحوه مداخله دولت در فرایند تنظیمگری صنعت برق در بستر هوشمندسازی، با رویکرد کیفی و با بهرهگیری از روش تحلیل مضمون انجام شده است. دادهها از طریق مصاحبههای نیمهساختاریافته با هشت نفر از خبرگان در تابستان 1403 گردآوری و تحلیل شد. بر اساس تحلیل دادههای کیفی و نظرات خبرگان، سه نکته کلیدی بهعنوان الزامات تنظیمگری مؤثر شناسایی شد: (1) لزوم تطبیق نوع تنظیمگری با مراحل مختلف زنجیره ارزش برق (تولید، انتقال و توزیع)، (2) ضرورت بهرهگیری از سبکهای تنظیمگری چابک، مشارکتی و مبتنیبر داده و (3) اهمیت توجه به زمینههای بومی، بلوغ فناورانه و ظرفیت اجرایی بازیگران صنعت برق. در مرحله تولید، استفاده از تنظیمگری پیشنگر توأم با همتنظیمی دولت و نهادهای فنی پیشنهاد شد. در بخش انتقال، تنظیمگری دادهمحور و استفاده از محیطهای آزمایشی (سندباکس) برای توسعه تدریجی فناوریهای هوشمند توصیه میشود. در مرحله توزیع نیز تنظیمگری مبتنیبر نتایج و یکپارچه بیننهادی، راهکار مناسبی بهشُمار میآید. در پایان نیز پیشنهادهایی در راستای نقشآفرینی مؤثر دولت در فرایند تنظیمگری هوشمندسازی صنعت برق ارائه شد.
در سالهای اخیر، افزایش ناترازی انرژی در ایران، ضرورت توسعه منابع انرژی تجدیدپذیر را دوچندان کرده است. در این میان، سلولهای خورشیدی به دلیل نرخ رشد بازدهی بالا، هزینه تولید پایین و قابلیت انعطافپذیری، بهعنوان یکی از فناوریهای نوظهور، توجه جهانی را به خود جلب کردهاند. این پژوهش، با استفاده از تحلیل محتوای منابع موجود و مصاحبه با خبرگان مرتبط، اولویتهای توسعه فناوری سلولهای خورشیدی در ایران را بررسی کرده و با تحلیل روندهای جهانی، نقاط قوت و چالشهای موجود در مسیر توسعه انواع فناوریهای مرتبط با سلول خورشیدی را تبیین میکند. یافتههای پژوهش نشان میدهد که از نظر مشارکتکنندگان در تحقیق، سلول خورشیدی پروسکایتی به دلیل فرایند تولید ساده، هزینه پایین، قابلیت توسعه در مقیاس کوچک و انعطافپذیری کاربرد این فناوری، اولویت نخست توسعه فناوری در ایران است. همچنین، به باور مشارکتکنندگان، فناوری پروسکایت با ظرفیت تحقیقاتی دانشگاهها و توان شرکتهای دانشبنیان کشور و نیازهای ملی، انطباق بالایی دارد. تدوین نقشهراه مبتنیبر تحقیق و توسعه، حمایتهای مالی و ایجاد زیرساختهای صنعتی، گامی ضروری برای تحقق تولید انبوه و بهرهگیری از این فناوری در ایران خواهد بود.