۱.
هدف: نوآوری در خدمات از جنبه های مهم ایجاد ارزش برای باشگاه های ورزشی است. هدف از تحقیق حاضر شناسایی نقش مدیران در نوآوری خدمات باشگاه های ورزشی بود. روش شناسی پژوهش: پژوهش حاضر به لحاظ هدف کاربردی، به لحاظ روش توصیفی_پیمایشی؛ از نظر محل جمع آوری داده ها میدانی و برحسب ماهیت داده ها کیفی است. این پژوهش در چهارچوب رویکرد کیفی با انجام مصاحبه های عمیق یک به یک و با به کارگیری روش تحلیل مضمون انجام گرفت. مصاحبه ها به شیوه گلوله برفی با مدیران باشگاه های ورزشی (16 شرکت کننده) در استان کرمانشاه انجام شد. مصاحبه ها تا رسیدن به اشباع نظری ادامه یافت. مصاحبه ها به صورت کلمه به کلمه پیاده سازی و با روش تحلیل مضمون در سه مرحله کدگذاری مورد تجزیه وتحلیل قرار گرفت که به کدهای اولیه، مقوله های فرعی و مقوله های اصلی (طبقه ها) در نرم افزار مکس کیودا منتهی شد. یافته ها : از مصاحبه های مدیران باشگاه های ورزشی تعداد 29 مقوله فرعی به دست آمد که در 6 مقوله اصلی مدیریت و برنامه ریزی، آموزش و توسعه، نوآوری و خلاقیت، تسهیل و پشتیبانی، ارتباط و همکاری، طراحی و پیاده سازی در نوآوری خدمات باشگاه های ورزشی قرار گرفتند. اصالت/ارزش افزوده علمی: مطالعات اندکی به نقش مدیران در هم آفرینی ارزش از طریق خدمات ورزشی به ویژه با رویکرد کیفی پرداخته اند، بنابراین از نتایج حاصل می توان برای تکمیل مبانی نظری این حوزه سود برد. تحقیق حاضر نشان داد که مدیران می توانند فرآیند نوآوری مشترک را برنامه ریزی و تسهیل کنند. همچنین، نتایج این تحقیق می تواند برای سازمان های ذی ربط به صورت نقشه راه عمل کند تا نوآوری خدمات با اثربخشی بیشتری دنبال شود.
۲.
هدف: در این مطالعه به بررسی نقش هوش مصنوعی در گذار به دانشگاه های نسل چهارم و پنجم در آموزش عالی پرداخته شده است. روش شناسی پژوهش: این مطالعه آینده نگر با استفاده از روش تحقیق آمیخته به تحلیل بازیگران پرداخته است. جامعه آماری شامل خبرگان و صاحب نظران در آموزش عالی، سیاست گذاران آموزشی و آینده پژوهی در کشاورزی می باشد و شامل سه مرحله شناسایی بازیگران کلیدی، تعیین متغیرهای کلیدی و تکمیل ماتریس های اثرات متقابل انجام شده است. یافته ها : پژوهش حاضر نشان دهنده همگرایی بالا و واگرایی پایین میان بازیگران کلیدی می باشد، به طوری که "سازمان های دولتی و سیاست گذاران" بیش ترین همگرایی و "محیط زیست" کم ترین همگرایی را از خود نشان داده است. سه بازیگر"سیاست گذاران و برنامه ریزان دانشگاه ها و موسسات آموزش عالی"، "سازمان های دولتی و سیاست گذاران" و "اعضای هیات علمی و دانشجویان" با اهداف مطالعه همگرایی دارند. از سوی دیگر، اثرگذارترین بازیگر "سازمان های دولتی و سیاست گذاران" به عنوان بازیگر غالب و اثرپذیرترین بازیگر "اعضای هیات علمی و دانشجویان" شناخته شده است. اصالت/ارزش افزوده علمی: طبق یافته های پژوهش، نقش "سازمان های دولتی و سیاست گذاران" در شکل دهی به ادغام هوش مصنوعی در آموزش عالی بسیار مهم است. با تدوین سیاست ها و چارچوب های قانونی، آن ها می توانند پذیرش فناوری های نوظهور را تسهیل یا محدود کنند. علاوه بر این، با ایجاد سیستم های یادگیری پویا و تعاملی، به توسعه پلتفرم های نوآوری باز، سیستم های مشاوره هوشمند و محیط های یادگیری شخصی سازی شده کمک می کنند. این حمایت می تواند به سیاست گذاران و مدیران آموزش عالی در برنامه ریزی برای گذار به دانشگاه های نسل آینده یاری رساند.
۳.
هدف: در دهه های اخیر، شرکت های دانش بنیان به عنوان موتور محرک اقتصاد دانش محور و توسعه پایدار شناخته شده اند. در ایران نیز باوجود رشد قابل توجه این شرکت ها، توزیع نامتوازن منابع و تمرکز فعالیت ها در چند استان خاص، چالشی اساسی در مسیر توسعه متوازن منطقه ای محسوب می شود. این پژوهش با هدف رتبه بندی استان های ایران بر پایه پتانسیل توسعه شرکت های دانش بنیان انجام شده است. روش شناسی پژوهش: برای دستیابی به این هدف، 5 معیار اصلی و ۱۲ شاخص کمی انتخاب شدند که اعتبارسنجی و ارزیابی اهمیت آن ها از طریق مصاحبه با 12 نفر از صاحب نظران و تکمیل پرسش نامه انجام گرفت. جهت تحلیل داده ها از روش تصمیم گیری چندمعیاره ویکور و تکنیک آنتروپی شانون استفاده شد. جامعه آماری پژوهش شامل ۳۱ استان کشور بود. یافته ها : یافته ها نشان داد که استان های تهران، خراسان رضوی، اصفهان، البرز و خوزستان به ترتیب بالاترین رتبه ها را از نظر پتانسیل توسعه شرکت های دانش بنیان کسب کردند. در مقابل، استان های کهکیلویه و بویراحمد، خراسان جنوبی و ایلام در پایین ترین رتبه ها قرار گرفتند. این نتایج بیانگر شکاف عمیق بین استان ها در دسترسی به زیرساخت های علمی، اقتصادی و فناورانه است. نتیجه گیری کلی پژوهش بر لزوم طراحی سیاست های حمایتی مبتنی بر پتانسیل منطقه ای تاکید دارد. اصالت/ارزش افزوده علمی: پیشنهاد می شود نهاد سیاست گذار با ارایه تسهیلات هدفمند به استان های محروم، تقویت پارک های علم و فناوری و بهبود ارتباط دانشگاه با صنعت، گام های موثری در کاهش نابرابری های منطقه ای بردارد. این مطالعه با به کارگیری مدل ویکور، می تواند به سیاست گذاران در تخصیص بهینه منابع و کاهش شکاف های توسعه ای کمک کند.
۴.
هدف: جهت استفاده از کاربردهای هوشمندانه مالی در فرآیند طاقتفرسای شناسایی اوراق بهادار از نقطهنظر ارزشگذاری در تصمیمگیری معاملات با توجه به ایده قیمتگذاری نسبی، داشتن یک استراتژی قوی نسبت به شرایط مختلف بازار سرمایه پیشنهاد میشود. علاقه مشارکتکنندگان بازار به مدلهای معاملاتی کمی، منجر به افزایش استفاده از استراتژیهای آربیتراژ آماری، از جمله معاملات زوجی شد که طی دو مرحله، شناسایی دو ورقه بهادار (یک زوج) و کشف بینظمی در شکاف قیمتی بین آنها (انجام معامله) است.
روششناسی پژوهش: از یادگیری ماشینی میتوان برای تعیین فضای جستوجو جهت گروهبندی اوراق بهادار مرتبط در خوشهها و شناسایی زوجهای برتر درون آنها استفاده نمود. از طرفی پس از یافتن شکاف قیمتی زوجها، امکان دارد حتی پس از باز کردن یک موقعیت در بازار، واگرایی وجود داشته باشد و احتمالا سرمایهگذار شاهد کاهش ارزش سبدش باشد. در این مورد میتوان از یک مدل معاملاتی مبتنی بر پیشبینی سریزمانی استفاده نمود تا ضمن افزایش بازده، تعداد روزهای کاهش ارزش سبد کاهش یابد.
یافتهها: در خوشهبندی با استفاده از مدل OPTICS، شاهد تعداد معاملات کمتری (4) در ازای شناسایی درصد بالاتر زوجهای سودآور (100) همراه با نسبت شارپ بالاتر (10.25) بودیم. با استفاده از یادگیری عمیق و مدل LSTM در ارایه سیگنالهای معاملاتی، نتایج خاطرنشان میسازند این مدل در مقایسه با مدل استاندارد پایه، در بازار سرمایه ایران چندان موفق عمل نکرده است.
اصالت/ارزشافزوده علمی: تواتر زمانی 5دقیقهای دادهها، بازدههای خالص با احتساب هزینههای معاملاتی و استفاده از یادگیری ماشینی برای هر دو مرحله این استراتژی، از موارد نوآورانه این مقاله است.
۵.
هدف: در دنیای امروز، زنجیرههای تامین با چالشهای متعددی از جمله نوسانات بازار، تغییرات تقاضا و اختلالات غیرمنتظره مواجه هستند؛ بنابراین، تابآوری و کارایی این زنجیرهها بهعنوان عوامل کلیدی در موفقیت و پایداری کسبوکارهای صنعتی موردتوجه قرار گرفته است. در این مطالعه، ابتدا معیارهای موثر بر تابآوری زنجیرهتامین صنعت نساجی شناسایی و سپس دادههای مربوط به ورودیها و خروجیهای مطلوب و نامطلوب زنجیرهتامین از چندین شرکت فعال در این صنعت جمعآوری شده است.
روششناسی پژوهش: این تحقیق به ارزیابی کارایی زنجیرهتامین تاب آور در صنعت نساجی با استفاده از تکنیک تحلیل پوششی دادهها میپردازد. در صنعت نساجی، بهینهسازی فرایند تولید و افزایش کارایی واحدهای تصمیمگیری از اهمیت بالایی برخوردار است. با توجه به ویژگیها و مزایای مدل SBM در DEA به توسعه یک سیستم بهینهسازی نوآور مبتنی بر مدل SBM برای ارزیابی و بهبود کارایی در فرایند تولید نساجی پرداخته است. این نوآوری با بهینهسازی فرایند تولید در صنعت نساجی از طریق مدل SBM، میتواند به افزایش کارایی و کاهش هزینهها کمک کند. با استفاده از این سیستم، تولیدکنندگان نساجی قادر خواهند بود تا منابع خود را بهطور موثرتری مدیریت کرده و به بهبود کیفیت محصولات و رضایت مشتریان دست یابند. با استفاده از مدل DEAپیشنهادی، کارایی نسبی زنجیرههای تامین تاب آور چهار شرکت فعال در حوزه نساجی موردبررسی قرار گرفته و نقاط قوت و ضعف آنها تحلیل شده است.
یافتهها: نتایج بهدستآمده نشان داد که بهترین و بالاترین کارایی مربوط به DMU 1-3 با کارایی نسبی %100 محاسبه شده و DMU 4 بهعنوان یک واحد ناکارا تعیین شده است. علاوه بر این، با استفاده از روش اندرسون پترسون اولویتبندی واحدها شده که در نتیجه براساس اولویتهای بهدستآمده DMU 3 رتبه اول، DMU 2 رتبه دوم، DMU 1 رتبه سوم و DMU 4 رتبه چهارم را کسب کردهاند. همچنین، یک مقایسه براساس امتیاز کارایی با مدلهای پایه اعم از BCC و CCR برای بررسی قابلیت مدل پیشنهادی ارایه شده است. اختلاف ناکارایی حاصلشده بین روش پیشنهادی و روش BCC جزیی و در حد 0.005 است. در پایان نیز تغییرات مقادیر ورودی محاسبهشده که در نتیجه حداکثر مقدار کاهش در مقدار ورودی DMU 4 برابر با 0.141 واحد محاسبه شده است. بنابراین، در صورتی که مقدار ورودی DMU 4 از 0.162 به 0.021 واحد کاهش یابد این واحد تولیدی نیز بهعنوان یک واحد تصمیمگیری کارا شناخته میشود.
اصالت/ارزشافزوده علمی: این مطالعه به اهمیت استفاده از روشهای تحلیلی پیشرفته در ارزیابی زنجیرههای تامین صنعت نساجی و شناسایی فرصتهای بهبود در فرایندها و عملکردهای آن تاکید میکند.
۶.
هدف: هدف اصلی این پژوهش، ارایه چارچوبی برای پیادهسازی بازاریابی مکانمحور در شرکتهای خدماتی است. این مطالعه با شناسایی پیشایندها، نشانگرها و پیامدهای اجرای بازاریابی مکانمحور، تلاش میکند چارچوبی کاربردی برای بهرهگیری از دادههای مکانی در استراتژیهای بازاریابی خدماتی ارایه دهد.
روششناسی پژوهش: این پژوهش از نوع کاربردی و با رویکرد کیفی انجام شده است. دادهها از طریق مصاحبههای نیمهساختاریافته با ۱۳ نفر از خبرگان (شامل اساتید حوزههای بازاریابی و علوم مکانی و مدیران شرکتهای خدماتی) گردآوری شده و با روش تحلیل محتوای استقرایی موردبررسی قرار گرفتهاند. تحلیل دادهها با استفاده از نرمافزار MAXQDA نسخه 2020 انجام گرفت.
یافتهها: یافتههای پژوهش پنج دسته پیشایند شامل عوامل مرتبط با مشتری، مکان، بازار، قوانین و زیرساختها را شناسایی کردهاند. همچنین، دو بعد اصلی برای پیادهسازی بازاریابی مکانمحور شامل بعد مکانی و بعد بازاریابی تعیین شده است. پیامدهای اجرای این رویکرد نیز در سه دستهی بهبود عملکرد مشتریمحور، مکانیابی بهینه و مدیریت منابع شهری طبقهبندی شدهاند.
اصالت/ارزشافزوده علمی: پژوهش حاضر با تمرکز بر بازاریابی مکانمحور در شرکتهای خدماتی با ارایه چارچوبی کاربردی برای پیادهسازی بازاریابی مکانمحور، این مطالعه به شرکتهای خدماتی کمک میکند تا با تحلیل دادههای مکانی، خدمات خود را به طور هدفمندتر و متناسب با نیازهای محلی مشتریان ارایه دهند. این رویکرد منجر به بهبود تجربه مشتری، افزایش دقت در مکانیابی، کاهش هزینههای عملیاتی و ارتقای اثربخشی کمپینهای بازاریابی میشود. همچنین، بازاریابی مکانمحور بستری برای تعامل موثر با جوامع محلی و نقشآفرینی فعال شرکتها در توسعه پایدار شهری فراهم میآورد.
۷.
هدف: جذب و استخدام نیروی انسانی دارای صلاحیت حرفهای مناسب برای موسسات حسابرسی، موضوعی مهم است. این مهم، ممکن است تحت تاثیر سوگیریهای ادراکی در تصمیمات مرتبط با استخدام قرار گیرد. یکی از سوگیریها در جذب و استخدام کارکنان، جذابیت چهره فرد متقاضی است. ازاینرو، هدف پژوهش حاضر مطالعه اثر جذابیت چهره بر قابلیت اعتماد و جذب شریک حسابرسی است.
روششناسی پژوهش: روش پژوهش برای جمعآوری مبانی نظری کتابخانهای و برای جمعآوری دادهها پیمایشی با استفاده از پرسشنامه میباشد. نمونه آماری شامل 203 نفر از شرکا حسابرسی و حسابداران رسمی شاغل در موسسات خصوصی حسابرسی عضو جامعه حسابداران رسمی است. فرضیههای پژوهش بر اساس تحلیل مسیر و با استفاده از نرمافزار PLS مورد آزمون قرار گرفته است.
یافتهها: یافتههای این پژوهش نشان میدهد که مشارکتکنندگان در این پژوهش، بر اساس چهره فرد متقاضی، بیشتر تمایل به جذب شریک حسابرسی مرد دارند تا شریک حسابرسی زن. نتایج آزمون فرضیههای پژوهش بیانگر آن است که در هر دو گروه از متقاضیان مرد و زن، جذابیت چهره تاثیری مثبت و معنیدار بر جذب شریک حسابرسی دارد و جذابیت چهره بر قابلاعتماد بودن متقاضی نیز تاثیر مثبت و معنیدار دارد. درنهایت این پژوهش نشان میدهد که قابلاعتماد بودن فرد متقاضی میتواند اثر مثبت و معنیداری بر جذب شریک حسابرسی بگذارد.
اصالت/ارزشافزوده علمی: این پژوهش تایید مینماید که جذابیت ظاهر و چهره متقاضی شراکت در موسسات حسابرسی در تجزیهوتحلیل تصمیمات جذب شریک حسابرسی تاثیرپذیر است. این موضوع میتواند موجب بسط و گسترش مبانی نظری مطالعات در حوزه پژوهشهای رفتاری درباره سرمایه انسانی در حرفه حسابرسی گردد.