۱.
در میان نظریه های گوناگون متفکران معاصر در باب قلمرو دین، محوریت سعادت انسان را می توان شاخص ترین آن ها دانست. این نظریه، بر اساس مبانی هستی شناختی و انسان شناختی، و بر اساس هدف آفرینش انسان، ماهیت دین را بیان راه ضروری سعادت حقیقی انسان می داند و در نتیجه، قلمرو دین را هم بر اساس ماهیت دین یا همان سعادت ابدی انسان ترسیم می کند. متفکرانی مانند مصباح یزدی، که از مهم ترین مدافعان این دیدگاه به حساب می آیند، به دلیل همین نگاه به قلمرو دین، با تفکیک میان ابعاد توصیفی و هنجاری علوم، تبیین پدیده های طبیعی و روابط میان آن پدیده ها و در نتیجه توصیفات علوم طبیعی و انسانی را، که تأثیر ضروری در سعادت حقیقی انسان ندارد، خارج از قلمرو دین می دانند. همین محدوددانستن قلمرو دین در این دیدگاه، نقدها و مخالفت هایی را در میان محققان فلسفه دین به همراه داشته است. نوشتار حاضر با هدف عرضه این نظریه به آیات و روایات مربوط به تبیین قلمرو دین در صدد است با روش درون دینی این دیدگاه را ارزیابی کند. اثبات انطباق این دیدگاه بر آیات و روایات مربوط به قلمرو دین مهم ترین یافته این تحقیق به شمار می آید. این یافته گامی نو در پذیرش این دیدگاه و پاسخ به برخی استبعادات در قبال آن است. برای نشان دادن اتقان این دیدگاه و با توجه به برخی شبهات قرآنی واردشده، به اجمال مهم ترین آیات ناظر به حداکثری بودن قلمرو دین و همچنین فلسفه وجود آیات غیرهنجاری در قرآن را هم بررسی و تحلیل کرده ایم.
۲.
علم اجتماعی مدرن، مبتنی بر بنیان های معرفتی و نظری ویژه ای است که به رویکردها، نظریه ها، حوزه ها و روش های آن رنگ می بخشد و آن را از علم اجتماعی و مبانی آن در رویکرد اسلامی متمایز می کند. یکی از اصلی ترین مبانیِ شناختی که علم اجتماعی مدرن از آن اثر پذیرفته، چیستی انسان و چگونگی ارتباطش با واقعیت و نیروهای اجتماعی است. این نوشتار در صدد است مبانی انسان شناختی علم اجتماعیِ تفسیری را بررسی کند. گردآوری داده ها با روش اسنادی و کتاب خانه ای انجام شده و با روش توصیفی و تحلیلی داده ها پردازش شده است. یافته ها بیانگر آن است که علم اجتماعیِ تفسیری انسان را موجودی مختار، معناساز، محیط آفرین، دوساحتی، محاسبه گر، با دستگاه شناختی محدود می داند که شعور متعارف مهم ترین منبع اطلاعاتی اوست. این نگرش به انسان دلالت های جامعه شناختی دارد، از جمله: نفی تصویر اثباتی از علم اجتماعی، تمرکز بر فهم و درک انگیزه ها و نیات کنشگران اجتماعی و تبیین نشدن الگوی پیامدهای ناخواسته کنش، بی توجهی به علل و سازوکارهای زیربنایی در تحلیل، تاریخی دیدن هویت، تبیین تک ساحتی انسان، و نسبت دادن تغییرات اجتماعی به کنشگران فردی.
۳.
از جمله مسائل مهم در مطالعات علوم انسانی، مبتنیبودن این علوم بر فلسفههای غیرالاهی و مادی است که بنای آنها بر نوعی حیوانانگاشتن انسان و در نتیجه مسئول نپنداشتن او در برابر خداوند متعال است. نگاشتهٔ حاضر با رویکرد توصیفیتحلیلی، در بیان تعریف نهایی خود از انسان، با عبور از تعریف کهن و مشهور «حیوان ناطق» و نیز تعریف مترقی «حی متأله» به مثابه نظریهای جایگزین، تعریف «حی عبد» را گامی جلوتر و دقیقتر از نظریه اخیر میداند؛ زیرا بیان صِرف حیات متألهانه، نشانگر مقام انسانیت نیست، بلکه خضوع عملی برخاسته از اراده انسان در برابر مبدأ کمالات، و عبودیت او در نشئه حیات دنیا، تعریف نهایی انسان را شکل میدهد. نگارندگان این مقاله معتقدند صرفاً مبتنی بر این تعریف، علوم انسانی قادر خواهند بود انسان را به غایت نهاییاش برسانند و در عین حال آسایش و سعادت دنیوی او را متناسب با حرکت عبودیاش تأمین کنند، البته به شرط اینکه به مراتب حیات انسان و نیازهای متناسب با آن توجه کنند و اصول و مبانی شریعت الاهی را به عنوان شاکله اصلی خویش بپذیرند و برای حل مسائل عینی، که در حیات اجتماعی رخ میدهد، رویکرد بازگشت به آن اصول را در پیش گیرند.
۴.
پژوهش حاضر عوامل درونی و بیرونی رشد و تعالی اخلاقی در دیدگاه فارابی و محمدحسین طباطبایی را بررسی میکند. روش پژوهش بررسی مقایسهای است؛ یعنی توصیف نقاط اشتراک و افتراق این دو دیدگاه و البته فراتر از آن، چرایی تمایزها بر اساس مبانی این دو متفکر نیز تبیین شده است. دیدگاه هر دو متفکر در تحلیل عوامل رشد و تعالی اخلاقی به نظریه تعاملی (یعنی تعامل عوامل درونی و بیرونی) انتسابپذیر است. در خصوص عوامل بیرونیاجتماعی، عوامل ذکرشده یکسان است، جز آنکه عواملی که طباطبایی بیان میکند با ساختار جوامع امروزی متلائمتر است. همچنین، در خصوص نقش جامعه در تعالی اخلاقی افراد، فارابی صرفاً به تعاون و همکاری افراد (به عنوان موجودی اجتماعی)، به مثابه رمز تعالی، اشاره کرده است، در حالی که طباطبایی، فراتر از این تحلیل، با پذیرش هویت جامعه، جامعه را همچون یک واحد، در اخلاقیات افراد به صورت مثبت یا منفی دخیل میداند، تا جایی که حتی جامعه، به عنوان عامل بیرونی، بر عوامل درونفردی غلبه میکند و آن را تحت تأثیر قرار میدهد. این تمایز به دلیل مبانی مختلف این دو متفکر است که نظریه «اعتبارات اجتماعی» طباطبایی و تحلیل امروزی «هویت جامعه» نزد وی، و مبانی هستیشناختی و علمالنفسی متفاوت او، در تبیین چرایی این تفاوت دیدگاه تحلیل شده است. همچنین، داوری خود درباره برتریها و نواقص هر یک از دیدگاهها را به صورت مقایسهای بیان کرده و مدل فرآیند تأثیر و تأثر عوامل درونی و بیرونی بر تعالی اخلاقی انسان نزد طباطبایی را بازسازی کردهایم.
۵.
درک مفاهیم انتزاعی برای انسان بدون بهرهگیری از مفاهیم عینی بحثبرانگیز است. به همین منظور، زبان انسان از استعارههای مفهومی استفاده میکند. به عبارت دیگر، یکی از اصلیترین ابزارهای زبانی انسان که به طور گستردهای در زبان او نهادینه شده، استعاره مفهومی است. «مرگ» و «زندگی» از جمله مفاهیم انتزاعی محسوب میشود که انسان برای تبیین آن از حوزههای عینی بهره میگیرد. این پژوهش با روش توصیفیتحلیلی و گردآوری دادهها به شیوه کتابخانهای انجام شده و در صدد است نشان دهد کدام استعارههای مفهومی در حوزه مقصد مرگ و زندگی در صحیفه سجادیه به کار رفته و مهمترین حوزه مبدأ برای این دو مفهوم در این کتاب ارزشمند چیست. نتایج بررسی دقیق دعاهای صحیفه سجادیه نشان میدهد در مجموع ده حوزه برای این دو مفهوم شناسایی شده که از این تعداد، هفت حوزه به مرگ و سه حوزه به زندگی اختصاص دارد. پُرکاربردترین حوزههای مبدأ برای این دو مفهوم، استعارههای «سفر» و «مقصد» بوده است که نشان میدهد مفاهیم «مرگ» و «زندگی» در صحیفه سجادیه تناسب و تناظر هدفمندی دارند. بر اساس این مفاهیم، زندگی مسیری است برای رسیدن به هدف نهایی که همان آخرت است.
۶.
پژوهش در مراتب وحی در آیات قرآن و عهدین، بیانگر سیر تحولی است که در ادوار مختلف تاریخ در صورتهای متفاوت، جلوهگری کرده و در گذر زمان در گونههای کاملتری تحقق یافته است. ملاحظه چنین سیر تحولی از مراتب وحی این پرسش را پیش میکشد که: آیا گونههای مختلف وحی که از صورتی ساده و عینی در تورات آغاز شده و در طول زمان به صورت متعالیتر در دوران خاتمیت ختم شده، با مراتب معرفت انسان ارتباط دارد؟ و آیا میتوان آنگونه که روانشناسی رشد برای انسان رشد شناختی قائل است برای تاریخ بشر هم این رشد را در نظر گرفت؟ همسو با پژوهشهای روانشناسی رشد، تحلیل آیات و تفاسیر نشان میدهد بشر در بستر زمان سه دوره از تفکر عینی، عینیانتزاعی و انتزاعی را پشت سر گذاشته و به تناسب آن، وحی به انبیا و روشهای دعوت آنها در هر دوره صورت جدیدی یافته است. به جهت غلبه تفکر عینیحسی بشر در دوره انبیای پیش از موسی (ع)، وحی غالباً در خواب و رؤیا به ایشان نازل شده و روش دعوت آنها مجادله در سطح حسیعینی بوده است. از زمان موسی (ع)، با شروع تفکر انتزاعی و تلاش انسان در رهایی از تفکر عینی، وحی در سطحی بالاتر، در تکلم خداوند با پیامبرش در قالب موعظه جایگاه خاصی مییابد. با بلوغ عقل بشر در دوره خاتمیت و انتزاعیترشدن مفهوم «خداوند» فرشته وحی واسطه وحی میشود و تعقل و تفکر به عنوان روش حکمی بر روش دعوت پیامبر خاتم غلبه مییابد.
۷.
اینکه شباهتها و تفاوتهای مدلهای مصنوعی هوش و رایانه با ادراکات شناختی انسانی چیست، پرسشی است درخور تأمل جدی. در این مقاله توضیح دادهایم که پردازش اطلاعات در رایانه، هوش مصنوعی و همچنین مغز انسان به صورت کدگذاریهای الکتریکی و پردازش صوری است نه پردازش معنایی. همچنین، هوش مصنوعی و مغز انسان به خودی خود فاقد خودآگاهی است. اما تجربه پدیداری ما حاکی از وجود خودآگاهی، ادراک معنا و مفهوم و همچنین اختیار است. این تجارب را نمیتوان مبتنی بر عملکرد مغز توضیح داد. بنابراین، دیدگاه دوگانهانگاران، که به ساحتی به نام روح برای انسان قائلاند، واقعبینانه است. اتحاد کوانتومی در ذرات زیراتمی مغز که برای توجیه یکپارچگی خودآگاهی پیشنهاد شده به دو دلیل نابسنده است: نخست آنکه، شروط اتحاد کوانتومی در مغز فراهم نیست، و دوم اینکه فعالیتهای ذهنی متکثر، و خلاف مقتضای اتحاد کوانتومی است. اما بر مبنای نظریه متکلمان اگر روح را جسم لطیف بگیریم امکان اتحاد کوانتومی در ذرات بنیادین آن هست. از طرفی پردازشهای ذهنی اطلاعات که در مغز اتفاق میافتد و سازوکارهای کمابیش شناختهشدهای دارد، نباید به روح نسبت داده شود تا بیجهت زمینه انکار روح فراهم نشود. ذهن از روح متمایز است و عملکرد عالی مغز محسوب میشود. روح را باید کاربر مغز و ذهن دانست که به ذهن معنا میدهد و منشأ پدیده خودآگاهی است. همچنین، میان اراده و اختیار هم نباید خلط کرد، زیرا اراده میتواند به سبب علل جبری محقق شود. ذهن منشأ اراده است، اما روح منشأ اختیار.
۸.
در تمدنسازی اسلامی انسان مهمترین اصل است. انسانها از لحاظ استعدادها و تواناییهای انسانی با هم متفاوتاند. وجود تفاوت در انسانها ظرفیتهای فراوانی در راستای تمدنسازی فراهم میکند. این پژوهش با هدف تبیین نقش رواداری در تکامل انسان تمدنساز از منظر مطهری، با رویکردی بینارشتهای ارتباط نظاممند بین دو متغیر «رواداری» با مؤلفههای پذیرش تفاوتها، انعطاف فکری و گفتوگوی سازنده، و «تمدن اسلامی» با شاخصههای پیشرفت علمی، انسجام اجتماعی و کاربست تفکر در همه عرصهها را بررسی میکند. پرسش این است که: دیدگاه مطهری درباره کارکردها و چگونگی تأثیر رواداری بر تکامل انسان تمدنساز چیست؟ در این مقاله با روش توصیفیتحلیلی و رویکرد تفسیریتحلیلی به این پرسش پرداختهایم. یافتههای پژوهش نشان میدهد رواداری در اندیشه مطهری از طریق فرآیندهای عقلانیسازی، انسجامبخشی، نوآوری علمی، اصلاح دینی و تعامل تمدنی، زمینهساز حرکت انسان در مسیر تمدنسازی میشود و به عنوان زیرساختی معرفتی، نهفقط در قالب فضیلتی اخلاقی، بلکه به مثابه ضرورتی تمدنی، مسیر تحقق تمدن اسلامی را هموار میکند.
۹.
فون هایک، از متفکران غربی قرن بیستم، دیدگاههای مهمی درباره آزادی انسان در مباحث جامعهشناسی، اقتصاد و سیاست مطرح کرده است که محل استناد پژوهشگران است. اغلب تحلیلها و نقدهایی که بر این دیدگاهها انجام شده در درون گفتمان لیبرالیستی و معطوف به کاربرد نظریات او بوده است و تحقیقات و نقدهای کمی درباره منشأ فکری و فلسفی این دیدگاهها صورت گرفته است. بر همین اساس، تحقیق حاضر تلاشی است تا با استفاده از فراتحلیل آثار فون هایک و مرور نظامیافته تحلیلها و نقدهای مرتبط، ضمن تحلیل ریشههای فلسفی اندیشه هایک، معرفتشناسی و انسانشناسی هایک از انسان آزاد را نقادی کند و نظر اسلام درباره گزارههای اصلی نظریه او در برساخت آزادی انسان را جویا شود. نتایج فراتحلیل نشان داد که حذف قوه استدلال در فهم امور، قیاس جامعه انسانی با نظم خودانگیخته بیولوژیکی، قیاس ذات انسان و ارگانیسم، تبیین فیزیکی و پدیداری از علمالنفس و تفسیر نارسا از ذهن و آگاهی انسان نقص معرفتشناختی و انسانشناختی دارد. همچنین، یافتهها حاکی از آن است که هایک در کمال وسیلهایدانستن آزادی، تعیین منبع آزادی از طریق تعامل پوزیتیویستی انسان با محیط، تمایزندادن «آزادی»، «رهایی» و «اختیار» از همدیگر و نادیدهانگاری نقش استدلال و تفکر بشر در جبر و تکوین، در تضاد رادیکال با اسلام قرار دارد.
۱۰.
دفاع از حقوق زنان دغدغه مهم سازمانهای بینالمللی در دهههای اخیر بوده است. هدف پنجم سند توسعه پایدار ۲۰۳۰ به «برابری جنسیتی و توانمندسازی زنان و دختران» اختصاص یافته است. با توجه به اینکه «توانمندسازی» و همه اهداف فرعی ذیل هدف پنجم به «برابری جنسیتی» برمیگردند، «برابری جنسیتی» برای تحقق همه اهداف سند 2030 محوریت دارد. نهاد زنان ملل متحد با توسعه مفهومیِ «برابری جنسیتی»، مفاهیم و مصادیق جدیدی را به سند میافزاید که در نگاه اول به سند دیده نمیشود، ولی ملاک پیگیریها و مؤاخذههای بینالمللی دولتها قرار میگیرد. هدف این مقاله، شناسایی پیامدهای حقیقی برابری جنسیتی بر اساس مؤلفههای توسعهیافته برای زنان است و با روش تحقیق اسنادی و تحلیل انتقادی انجام گرفته است. یافتههای مقاله نشان میدهد برابری جنسیتی در ظاهر، پیامدهای سودمندی به زنان جهان نوید میدهد، ولی در عمل با فروکاست منزلت انسانی زنان و تضعیف بنیان خانواده، تحمیل مسئولیتهای بیشتر بر زنان در جامعه بدون توجه به علاقهها و تواناییهایشان، همچنین افزایش فقر و کاهش سلامت و امنیت، مشکلات فردی و اجتماعی جدیدی برای زنان ایجاد میکند. در حالی که رویکرد قرآن کریم بر اساس «عدالت جنسیتی» ارزش انسانی و ذاتی زنان را تبیین، جایگاه همسری و مادری در خانواده را تقویت، و حقوق اجتماعی، سیاسی و اقتصادی متناسب با آنان را تعیین میکند و الگویی بهمراتب مؤثرتر و کارآمدتر است. انقلاب اسلامی ایران در عصر حاضر توانست نمونه عملی این الگو را برای زن به دنیا معرفی کند.
۱۱.
اسلام زن و مرد را دو صنف از یک حقیقت میداند و ماهیت مشترک انسانی برای هر دو قائل است و تفاوت جزئی در برخی از احکام و حقوقشان هرگز نمیتواند مبنای تفاضل رُتبی ایشان باشد. در پیشگاه الاهی، زنان و مردان از لحاظ انسانیت و ارزشهای الاهی برابرند و تفاوتهای طبیعی، تنوع و اختلاف روحیات و استعدادهایشان ناشی از نقشهای گوناگونشان است. این اختلاف ویژگیها مطلقاً به معنای تفاوت ارزشی ایشان نیست. در این مقاله با روش توصیفیتحلیلی پس از بیان، بررسی و نقد ادله قرآنیِ قائلان به برتری رُتبی مردان بر زنان به این نتیجه رسیدیم که زن دارای وجودی مستقل و همرتبه با مرد است و آنچه به زعم قائلان نظریه عدم تساوی رُتبی مرد و زن به عنوان ادله اثبات مطرح شده صرفاً بر تفاوتهای جسمی و روحی میان زن و مرد دلالت دارد که موجب تفاوت در مسئولیتهای فردی و اجتماعیشان شده است. بنابراین، این تفاوتها به ماهیت انسانیشان ارتباط ندارد و موجب تفاضل رُتبی یکی بر دیگری نخواهد شد.
۱۲.
فسخ عقد نکاح به واسطه عیوب حقی است که در فقه امامیه به زوجین داده شده است تا بتوانند از حقوق ذاتی و انسانی خویش بهرهمند شوند. در این میان برخی عیوب به صورت مشترک معطی حق فسخ به زوجین است که از آن به «عیوب مشترک» یاد میشود. مطابق نظر مشهور فقها، جنون تنها عیبی است که در صورت وجود آن در هر یک از طرفین عقد نکاح، طرف دیگر حق فسخ عقد نکاح را خواهد داشت. قانون مدنی در این خصوص، از نظر مشهور فقها تبعیت کرده است. در مقابلِ نظر مشهور، برخی دیگر از فقها معتقدند دو بیماری برص و جذام نیز جزء عیوب مشترک است. پژوهش پیش رو با شیوه توصیفی و تحلیلی و بهرهگیری از منابع دست اول کتابخانهای، ضمن نقد دیدگاه مشهور فقها و تبیین نظر غیرمشهور در پذیرش نظریه توسعه عیوب مشترکِ موجب فسخ به نفع زنان، این نظر را با روح عدالتخواهی قوانین اسلامی و همچنین تشریع قوانین در اسلام بر مبنای انسانیت و نه جنسیت همگامتر میداند. پیشنهاد شده است برای رعایت حقوق زوجه، علاوه بر شرط سلامت مرد از بیماریهای مد نظر، مواد قانونی مربوط به آن اصلاح شود.